فخــــــــــــــــــر عـــــــرفــــــــان دوســـــــــت

خانه |آرشیو | پست الکترونیک
 

حاجی غلام سرور دهقان کابلی (رح)

دور معشوق مجازی گشتم                سـوختم تا که نمازی گشتم

از قلم سميع « رفيع »

( شـرح حال و زندگی این عارف بزرگ را با جهان بینی آن به تفصیل درکتاب ( تصوف و عرفان دهقان کابلی) که عنقریب به حلیهء طبع آراسـته میگردد، میتوانید مطالعه نمایید.)

تصوف و عرفان دهقان کابلی

تصوف با قلب و احسـاسـات سـر و کار دارد نه با عقل و منطق، و بدیهی اسـت که عقل و منطق سـلاح خواص اند و اکثر مردم از بکار بردن آن عاجزند و ملول میشـوند. نقطهء حسـاس انسـان قلب او اسـت، سـخن و کلام وقتی پیشـرفت کلی میکنند که ملایم با احسـاسـات و موافق با خواهش های قلب باشـد.

صوفی تمام دین و مذهب را برای تصفیهء قلب و زدودن زنگار آن میخواهد، با عشـق سـر و کار دارد، و اگر به اسـتدلال هم میپردازد با قلب و احسـاس اسـتدلال میکند نه با کله و فکر، آنچه را که فقیه خشـک و عالم موشـکاف با خشـونت و کندی باید به آن برسـد صوفی با پَر عشـق و مدد ذوق و نیروی شـور و شـوق میخواهد از آن بگذرد و بالاتر رود، و آنچه اندر وهم ناید آن شـود. چون مذهب صوفی عشـق و مایهء او ذوق و احسـاس اسـت کلامش رقیق و لطیف و موثر میشـود این اسـت که زبان تصوف مانند نغمات دلکش موسـیقی خوش آهنگ و دلپذیر اسـت.

صوفی اگر هم میخواهد از امور معقول صحبت کند و وارد فلسـفه و حکمت شـود راه را عوض میکند، و خواهی نخواهی مطلب را براهی می اندازد که به قلب نزدیک شـود و این معنی برای هرکس که در اشـعار صوفیه ممارسـت کافی کرده و بسـبک و لحن آنها مخصوصا مولانا جلال الدین بلخی آشـنا شـده باشـد کاملا روشـن اسـت.

صوفی در رها سـازی روحانی خود با روح یکی میشـود و بوسـیلهء آن در تجلی آغازین خدا هم که « همه اشـیا پروردهء آن اسـت... و هیچ چیز بدون آن وجود نیافته » ادغام میگردد. از اینها گذشـته معنی دقیق کلمهء صوفی به کسی اطلاق میشـود که اصلاً با امر الهی یکی شـده اسـت، و از اینجا به بعد اسـت که میگویند: الصوفی لم یُخلَق، این عبارت این مفهوم را می رسـاند که صوفی موجودی اسـت ذوب شـده در حقیقت الهی.

سـلوک تصوف را می توان راهی به سـوی خود شـناسی دانسـت که در این حدیث نبوی خلاصه شـده: « هرکه خود را شـناخت، خدا را شـناخت. »

دهقان کابلی یکی از آن پخته ترین و پُر مایه ترین بزرگان صوفیه اسـت که خود را مانند حلاج و مولانا جلال الدین بلخی به زبان عشـق تفسـیر کرده اسـت و میداند که به عشـق حقیقی رسـیدن، گذشـتن از عشـق مجازی اسـت و اشـاره میکند:

دور معشـوق مجازی گشـتم
سـوختم تا که نمــازی گشـتم

بلی، عشـق های مجازی تمرین عشـق های حقیقی اند.

حضرت مولانا میفرماید: عشـق مجازی اینسـت که در اول وقتی شـخصی را شـمشـیر بازی می آموزانند، نخسـت وی را با شـمشـیر چوبی تمرین میدهند تا هنگام تمرین از زخم و جراحت در امان باشـد. با شـمشـیر آهنی احتمال جراحت میرود.

برای شـناخت این عارف بزرگ می پردازیم به شـرح از غزلهای عارفانهء او.

 اشـک دامنگیر

یادگاری هسـت این جام می از کوثر مرا

دسـت زاهد بشـکند، کو بشـکند سـاغر مرا

یک جهان خونیسـت از آتش اگر یک دل بُود

دوسـتان! میسـوزد آخر داغ آن دلبر مرا

ناله، رُسـوای جهانم کرد درمانم نکرد

پیر گردون هم ندارد داروی دیگر مرا

اشـک دامنگیر من، چون کودکان گردیده اسـت

میبرد در کوی او، این طفل بی مادر مرا

سـجده گاهم گشـته ای یاران خم ابروی دوسـت

ای مسـلمانان! به مسـجد برد این کافر مرا

دامنم پُر گشـت از اشـک و دلم خالی نشـد

گرچه دهقانم، غنی میسـازد این گوهر مرا

شـرح غزل:

یادگاری هسـت این جام می از کوثر مرا
دسـت زاهد بشـکند، کو بشـکند سـاغر مرا

دهقان میگوید: این می معرفت برای من یادگار ازلی اسـت، هرگاه زاهد قصد آن را داشـته باشـد که این سـاغر و این جام معرفت را بشـکند، دسـت زاهد بشـکسـته باد. بمن این جام معرفت از ازل مقرر شـده و مسـتحق آن بودم و این یادگاریسـت بسـا ارزشـمند و از دوسـت.

یک جهان خونیسـت از آتش اگر یک دل بُود
دوسـتان! میسـوزد آخر داغ آن دلبر مرا

اگر از دید عرفا دلی وجود داشـته باشـد، یک جهان سـوز و گداز در آن اسـت. خداوند برای انسـان دل را آفرید و انسـان این امانت را که دیگران از تحمل آن ابا ورزیدند، پذیرفت و با داشـتن دل آگاه شـد، یعنی غم، درد، عشـق، خوشی، را احسـاس کرد و دل را هم جای اسـرار سـاخت، انسـان با این دل، غم دارد، خوشی دارد، عشـق دارد، از نا درسـتیها رنج میبرد، وقتی ظلم را می بیند چشـمانش پُر از اشـک میشـود و در این دل یک عالم اسـرار را می گنجاند.

دهقان میگوید: دوسـتان! این داغ هجران و این داغ فراق و جدایی از اصل مرا میسـوزاند و این ندا از دل عارف بر می خیزد.

ابوالمعانی بیدل در (رح) در مورد دل میفرماید:

زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود
از پیچ و خم تعلقم ننگ نبود
آگاهیم از هر دو جهان وحشـت داشـت
چون بال نداشـتم قفس تنگ نبود

بیدل میفرماید: زمانیکه دل قابل فرهنگ نبود و آگاه نبود و در غفلت و تاریکی بسـر میبرد، با تمام تعلقات نفسـانی و سـماجت آن از آن ننگ نداشـتم، زیرا این همه تعاملات در گرو طلسـم جسـم بودن، در بیخبری و غفلت صورت میگرفت و غامض بنظر میرسـید و این دل بی فرهنگ بود، یعنی دلیکه یک جهان خون از آتش در او اسـت، نبود، دل بر اسـرار آگاهی نیافته بود، ولی زمانیکه آگاه شـدم و با اهتمام از معراج دل آگاهی حاصل کردم و دل را با معرفت سـاختم، آنوقت از هر دو جهان از دنیا و عقبا وحشـت کردم.

وقتی بال وجود نداشـته باشـد، شـوق پرواز هم وجود ندارد، بیدل میگوید: وقتی بال پیدا کردم، شـوق پرواز ایجاد شـد. توسـط آگاهی درسـت از معرفت بال پیدا کردم و این آگاهی شتوق پرواز را بمن داد، یعنی با پیدایش بال، شـوق و هوای آزادی بسـرم آمد و خواسـتم از بندگی و غلامی نفس، حرص و هوس و دنیا رهایی یابم.

ناله، رُسـوای جهانم کرد درمانم نکرد
پیر گردون هم ندارد داروی دیگر مرا

عشـق و عاشـقی انسـان را رُسـوای جهان میسـازد. از این روسـت که دهقان میفرماید: این نالهء من مرا در این دنیا رسـوا کرد و تنها باعث رسـوایی و انگشـت نمایی من شـد و درمان نیافتم. بلی درمان عاشـق کار سـاده نیسـت و درمان عاشـق جز وصال معشـوق دیگر چه میتوان بود.

اشـک دامنگیر من، چون کودکان گردیده اســت
میبرد در کوی او، این طفل بی مادر مرا

هر گاه مادر از طفل دور شـود، طفل تحمل این دوری و فاصله را ندارد و بطرف مادر میشـتابد و دامنگیر او میشـود. نیاز عشـق طفل نسـبت به مادر همان اندازه اسـت که با دور شـدن مادر تاب جدایی او را ندارد و با داد و فریاد دامن مادر را میگیرد و رها نمیکند. دهقان میگوید: این اشـک من هم طفل دامنگیر من اسـت، این اشـک هجران و فراق اسـت که دامنگیر من شـده و همین طفل بی مادر یعنی اشـک فراق مرا بجای اصلی و کوه یار من میرسـاند. این حالت عاشـق را که در تب های بیخودی میسـوزد، بیان میکند.

سـجده گاهم گشـته ای یاران خم ابروی دوسـت
ای مسـلمانان! به مسـجد برد این کافر مرا

ای یاران! سـجده گاه من خم ابروی دوسـت شـده و این سـجده گاه من مرا به مسـجد اصلی می برد. وقتی انسـان خم ابروی دوسـت را سـجده گاه خود میسـازد و بجای محراب مسـجد انتخاب میکند، در ظاهر قضیه کافر شـده اسـت. اینجاسـت که دهقان آگاهانه با اسـتفاده از کلمهء مسـلمانان میگوید: ای مسـلمانان این کافر مرا به مسـجد اصلی می برد و به هدف میرسـاند.

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
دامنم پُر گشـت از اشـک و دلم خالی نشـد
گرچه دهقانم، غنی میسـازد این گوهر مرا

هر قدر که اشـک ریختم، این دل من خالی نشـد، یعنی این اشـک فراق و هجران و دوری از دوسـت را انتهایی نیسـت و اشـک عاشـق همیشـه جاری و روان اسـت و آن را پایانی نیسـت.

اگر چه دهقان هسـتم و در ظاهر بی بضاعت، اما این گوهر اشـک من، مرا غنی میسـازد و در این اشـک ریختاندن لذتی وجود دارد که با هیچ ثروت و دولت قابل مقایسـه نیسـت.

عنقای فطرت

من دیده ام بخویش پریزاد خویش را

آیینه داده ام به کف ایجاد خویش را

عنقای فطرتیم که بر اوج معرفت

بنهـاده ایم بیضهء بنیاد خویش را

امروزم از چه دانه بریزی که در السـت

تابیده ایم حلقهء صـیاد خویش را

خسـرو نداشـت نام و نشـانی بکوه عشـق

شـیرین گرفت دامن فرهاد خویش را

(دهقان) که بود طالب دلدار، روز و شــب

بر خود رسـاند، ناله و فریاد خویش را

شـرح غزل:

من دیده ام بخویش پریزاد خویش را
آیینه داده ام به کف ایجاد خویش را

من اسـرار نهفته در وجود خود را پیدا کرده ام و بر خود آگاه شـده ام و از جوهریکه در وجود من پنهان اسـت، واقف هسـتم. یعنی من به علم حقیقت وصل شـده ام. همانگونه که آیینه در کف میباشـد و انسـان در آن صورت خود را می بیند، من هم حقایق را واضح و آشـکار می بینم و در این آیینه ایجاد خود را هم خوب تماشـاه میکنم و آیینهء خود هسـتم، بدین معنی که همه چیز را دیده و خود را تصحیح میکنم. این نکته در روانشـناسی خیلی مهم اسـت. انسـان در اوج کمالی میرسـد که ضعف خود را متوجه میشـود و به تصحیح آن می پردازد.

عنقای فطرتیم که بر اوج معرفت
بنهاده ایم بیضهء بنیاد خویش را

فطرت ما عنقا صفت اسـت و بر اوج معرفت. ما در طبیعت شـهباز فطرت هسـتیم و بیضهء بنیاد ما در اوج معرفت و خداشـناسی گذاشـته شـده.

وقتی انسـان به مرحله ای برسـد که خودش آیینهء خود شـود و قادر به آن باشـد که نواقص ومعایب خود را ببیند و به اصلاح آن بپردازد، چه حاجت به شـیخ و محتسـب و شـحنه ( پاسـبان، نگهبان و پلیس شـهر ). البته شـیخ و محتسـب هم وظایف پلیس مذهبی را انجام میدهند. در روانشـناسی فصلی اسـت بنام ( خود شـیفتگی ) وقتی انسـان به این مرحله میرسـد، اخلاقاً و وجداناً مرتکب اعمال ناشـایسـته نمیگردد و این خود شـیفتگی مانع بروز اعمال ناشـایسـته قرار میگیرد. در این بخش در مسـایل مدنی غربیها پیش گام تر هسـتند و این باعث ترقی و تکامل در جامعه و کشـور شـان گردیده اسـت.

امروزم از چه دانه بریزی که در السـت
تابیده ایم حلقهء صـیاد خویش را

دهقان میگوید: ای شـیخ! امروز برای ما از نو دانه ریختن بهر چیسـت؟ یعنی امروز ما را از نو به دین و مسـلمانی دعوت از بهر چه میکنی؟

ما در روز معرفت خود را بدسـت خود در این دام انداختیم و بزبان خود ( قالو ـ بلی ) گفتیم و تعهد بسـتیم.

خسـرو نداشـت نام و نشـانی بکوه عشـق
شـیرین گرفت دامن فرهاد خویش را

خسـرو هم مثل فرهاد از دلباخته گان شـیرین و رقیب فرهاد بود اما شـهرت نداشـت. زمانیکه شـیرین دامن فرهاد خود را گرفت، شـهرت و نام و نشـان خسـرو هم در کوه عشـق بلند شـد. اگر شـیرین دامن فرهاد را نمیگرفت، شـهرت خسـرو هم در کوه عشـق نا ممکن بود.

( دهقان ) که بود طالب دلدار، روز و شـب
بر خود رسـاند، ناله و فریاد خویش را

دهقان همیشـه طالب دلدار و معشـوق خود بود و هیچ چیز فکر او را اشـغال نمیکرد و دایم در فکر یار، ذکر یار و محبوب بسـر می برد. با این ذکر و ریاضت و طلب یار با الاخره ناله و فریاد خود را بر خود رسـاند، یعنی با دوسـت یکی گشـت.

بال جبرئیل

من نمیدانم در این ره کیسـت یارب یار ما

کاندرین ره، هیچ نبود جان ما، در کار ما

ما بصحرای وجود خویش منزل میزنیم

نفس، گمره گشـته از افعال و از کردار ما

آنقدر در نیسـتی ها تیز تگ گشـتم که دوش

سـوخت بال جبرئیل از گرمی یی رفتار ما

نی پیمبر، نی پیمبر زاده یی باشـیم، مگر

عیسی مریم نباشـد واقف اسـرار ما

او بدور کعبه گردد، ما بدور خویشـتن

شـیخ، حق دارد که باشـد در پی انکار ما

شـاه و درویش از تملق تیشـه ها گیرند به کف

گر نمایان شـد رگ یاقوت از کهسـار ما

فقر اگر گیرد خمار از نشـهء مضمون، رواسـت

شـیخ میدزدد چپن از گرمی یی اشـعار ما

چون کدو، این کلهء دهقانیم بی مغز نیسـت

معنی افلاک باشـد در تهء دسـتار ما

شـرح غزل:

من نمیـدانم در این ره کیسـت یارب یار ما
کاندرین ره، هیچ نبود جان ما، در کار ما

در راهی که روان هسـتم ، معلوم نیسـت که یار ما کیسـت؟ و این راه، راهی اسـت که حتی جان ما هم در کار ما نمی آید، یعنی جان هم جز بار گرانی بیش نیسـت.

ما بصحرای وجود خویش منزل میزنیم
نفس، گمره گشـته از افعال و از کردار ما

ما در صحرای وجود خود منزل می زنیم، یعنی هنوز در طلسـم جسـم گیر مانده ایم و از تعلقات نبریده ایم. از افعال و کردار ناشـایسـتهء ما، نفس ما گمراه شـده اسـت و در بند و گیرو دار وجود و در دام تن گرفتاریم.

آنقدر در نیسـتی ها تیز تگ گشـتم که دوش
سـوخت بال جبرئیل از گرمی یی رفتار ما

ما عالم هسـتی را پشـت پا زدیم و در نیسـتی تیز گام شـدیم، در نیسـت شـدن، از خود رفتن و فنا شـدن چنان تیز گام شـدیم و سـرعت پیدا کردیم که بال جبرئیل از گرمی رفتار ما سـوخت. حضرت جبرئیل(ع) سـمبول سـرعت اسـت اما دهقان میگوید که ما در فنای دوسـت تیز تر از جبرئیل هسـتیم.

نی پیمبر، نی پیمبر زاده یی باشـیم، مگر
عیسی مریم نباشـد واقف اسـرار ما

ما نه پیمبر هسـتیم و نه پیمبرزاده و عیسی مریم هم بر اسـرار ما واقف نیسـت. یعنی در این راه که ما روان هسـتیم، بسـا اسـرار نهفته اسـت که هیچ کس را بغیر از ذات حق بر آن وقوف نیسـت و در این راه هیچ نوع نسـبتی و وسـیله ای دسـتگیر انسـان نمیشـود. راهی را که سـالک معرفت طی میکند، راهیسـت دشـوار و افتاد مشـکل ها.

او بدور کعبه گردد، ما بدور خویشـتن
شـیخ، حق دارد که باشـد در پی انکار ما

شـیخ بدور کعبه میگردد و ما بدور خویشـتن. ما خود را شـناخته ایم و معتقد هسـتیم که روح خدا در ما دمیده اسـت و هر گاه این روح خدایی فعال شـود و از قوا به فعل آید، میدانیم که ما کی هسـتیم. شـیخ چون این مسـئله را نمی داند و خویشـتن را هنوز نمی شـناسـد، حق دارد که در پی انکار ما برآید.

شـاه و درویش از تملق تیشـه ها گیرند به کف
گر نمایان شـد رگ یاقوت از کهسـار ما

اگر جوهر اصلی ما نمایان شـود، اگر یاقوت جان ما از کهسـار این تن بیرون زند، شـاه و درویش با هزار تملق طالب و عاشـق ما شـده در پی بدسـت آوردن این گوهر تیشـه ها بدسـت خواهند گرفت. اگر بدانند که در ما چه گوهری پنهان اسـت، اگر بدانند که ما به کدام مقام رسـیده ایم، هم شـاه و هم گدا سـر بر آسـتان ما فرو میآورند.

فقر اگر گیرد خمار از نشـهء مضمون، رواسـت
شـیخ میدزدد چپن از گـرمی یی اشـعار ما

کلام و مضمون ما عالم فقر را زیب و زینت می بخشـد و نشـه آور اسـت و باعث خوشـباشی معنوی میگردد. این کلام آنقدر گرمی و جذبات دارد که شـیخ را چپن می بخشـد. یکی گرمی کلام، معراج کلام وسـخن اسـت که شـیخ میتواند از آن برای صیقل سـاختن خود که گرم کردن معنوی و پاک سـاختن روح و روان اسـت، اسـتفاده کند و دیگر اینکه گرمی و اسـتفاده از این کلام شـیخ را از عیوب می پوشـاند و مسـتور میسـازد.

چون کدو، این کلهء دهقانیم بی مغز نیسـت
معنی افلاک باشـد در تهء دسـتار ما

این کلهء دهقانی ما مانند کدو بی مغز نیسـت، یعنی ای اهل تظاهر ما را دسـت کم مگیرید. در زیر این دسـتار ما معنی افلاک، یعنی آنچه اسـراریکه در سـپهر و گردون و سـتارگان نهفته اسـت، وجود دارد. ما در عالم تعیین از همه چیز واقفیم و همه را به چشـم سِـر می بینیم .

با عرض ادب.سـمیع رفیع ــ جرمنی

 

تولد 1904 م وفات 1975 م
|+| نوشته شده توسط محمد ادریس بقایی در ۱۳۸٥/۸/۱٠ و ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
Powered By PersianBlog - Designing & Supporting Tools By WebGozar