فخــــــــــــــــــر عـــــــرفــــــــان دوســـــــــت

خانه |آرشیو | پست الکترونیک
 

 بیوگرافی و مطالبی چند از حضرت مرزا اسد الله غالب رحمت الله علیه

غالب باران نرم بهاری بر شوره زار

 

وقتى مى خواهيم در مورد شاعرى تحقيق کنيم، علاوه بر آنکه مجبور هستيم تا شاعر را از وراى شعرهايش و آثارش دريابيم، ضرورت مى افتد تا بازتابى از محيط فرهنگى، شرايط اقتصادى، تحولات سياسى و تعبيرات و تغييرات ديگرى که در آن زمان و يا مقطع شاعر مى زيسته داشته باشيم که پس از اين دريچه ها بالاخره به محيط بازى برسيم که در آن محيط، شاعر مورد نظر از هر زاويه بتواند  به وجه احسن ارزيابى گردد و در ضمن ديد ما هم وسعت بيشتر داشته باشد. در بعضى از موارد وقتى معلومات به قدر کافى از اوضاع اجتماعى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى شاعر در دست نيست ناگزير بايد به آثار شاعر رجوع کرد و از اين راه به منزل مقصود رسيد. اما وقتى مى خواهيم به صورت مشخص در مورد غالب توجه کنيم و او را از هر زاويهء مورد کنکاش قرار دهيم، خوشبختانه مشکل ما کمتر است و آن ارتباط با دلايل زير:

۱- در زمانى که غالب مى زيسته دستگاه هاى نشراتى چند در هند وجود داشته و غالب با اين دستگاه هاى نشراتى در تماس بوده است.

۲- زمان تولد و مرگ غالب به تاريخ امروز نزديک است و از جمله ى شاعرانى نمى باشد که گرد اعصار بر آنها ريخته باشد. غالب در سال ۱۸۶۹ عيسوى، در پانزدهم فبرورى به ابديت پيوست.

۳- زمان زندگى غالب همزمان است با تغييرات ژرفى در هند، منجمله هجوم انگليس ها در شبه قاره و از هم پاشيدن کلى سلطهء مغولى و موازى بر آن گسسته گى در تداوم فرهنگ اسلامى، به ويژه ضعف زبان فارسى در مقابل زبان انگليسى، هندى و اردو.

اين تغييرات و تحولات از خود جاى پاى عميقى در هند باقى گذاردند که اثر آنها را مى توان در زندگى غالب جستجو کرد و غالب را بهتر دريافت.

۴- کوشش خود غالب هم در شناخت امروزى وى کمک مى کند. غالب با جرأت حتى مسايل خصوصى زندگى اش را در نامه هاى که به دوستان نوشته، مضمون نامه هاى خود ساخته و هم در آنجاست که مى توان توانايى غالب را به عنوان شاعر و نويسنده ى توانمند زير بينش قرار داد.

۵- تلاش و تپش شاعر براى انسجام دادن در زندگى پر از نشيب و فرازش که وى را مجبور مى ساخته گاهى با مغول ها، گاهى با هندوان و حتى گاهى با انگليس ها از راه مدارا پيش آيد.

اين سازش ها توانسته تا برگه هاى تاريخى از خود باقى گذارند و ما را در شناخت شاعرى که به عنوان يک انسان براى بقايش تلاش مى نمايد، بيشتر معاونت کند.

۶- سرانجام آخرين دليل را مى توان به اين فال گرفت که غالب از محبوبيت وسيعى در زمان خود، در ميان شاعران و نويسندگان برخوردار بوده و شاعران ديگر استادى او را در شعر مسلم دانسته و بعد از مرگ شاعر، کسان زيادى در مورد او نوشتند و در شهرت بيشترش افزودند و تا اکنون اين سنت در هند و پاکستان دوام دارد.

غالب از چنان شهرت در ميان مسلمانان هند و پاکستان برخوردار است که کمتر واقع مى شود که شعر او را براى حجت و برهان آوردن، استفاده نکنند و اشعارش را در مجالس چاشنى نسازند. اشعار اين شاعر در محيط موسيقى هم همواره استقبال مى شود و آوازخوانان بنامى در هردو کشور هند و پاکستان روى اشعار غالب آهنگ مى گذارند.

زندگى غالب مصادف است با آخرين رمق هاى دولت اسلامى مغولى که بعد از اورنگزيب عالمگير به سرعت فاحشى قوس نزولى خود را پيمود و اين در مقطع زمانى است که تسلط مسلمان ها بر دستگاه هاى دولتى از هم مى پاشد، نظم سياسى سابقه که ۸۰۰ سال، نفوذ مسلمان ها را منعکس مى ساخت برهم مى خورد و سيستم مملکت در شرايطى قرار مى گيرد تا که خودش را با مهاجم ديگرى تطابق دهد. تنها به اين تفاوت که در طول ۸۰۰ سال، هند توسط مسلمانانى به تصرف مى آمد که از نقطه نظر فرهنگ تداخلى با فرهنگ هند افسانوى داشتند و کشور هاى همسايه بودند، اما اين بار مهاجم نوين شط ها را پيموده بود و مى خواست تا که هند را در تمام ابعاد به احاطه بکشد و در آن شمار فرهنگ کاملاًََ بيگانه را در اين سرزمين معرفى بدارد. آرى هند هجوم بيگانه گان انگليس را استقبال نمى کرد.

مى توان حدس زد که ناملايمات زندگى غالب، ناشى از برهم خوردن امپراطورى بزرگ مغول بوده باشد. اگر اين فرضيه را دنبال کنيم مى رسيم به نمونه ها و شواهدى در زندگى غالب که دال بر اين امر مى کند، زيرا که غالب در زمان خود انقراض مغول ها را مى ديد، مغول هاى که از نقطه نظر دين و فرهنگ با غالب نزديک بودند. بارى دهلى که از سال ۱۲۰۶ميلادى مرکز پادشاهان مقتدر بود و تا سال ۱۷۰۷ ميلادى که سال وفات اورنگزيب است، اهميت زيادى داشت، بعد از وفات اورنگزيب به تدريج ارزش خود را از دست داد زيرا که مرگ اورنگزيب خلا بزرگى را در دستگاه قدرت به وجود آورد و به صورت متدرج شاهان مغولى بعد از اين پادشاه سرزمين هاى تحت اداره ى امپراطورى را چه زير فشار داخلى اعم از جت هاى پنجاب و مراته هاى دکن و چه ازاثر فشار خارجى اعم از نادرشاه افشار و احمد شاه درانى، از دست دادند.

اين حملات دشمنان خارجى و داخلى امپراطورى مغول را براى مهاجم چندين برابر بدتر باز ساخت، مهاجمى که اقيانوس ها را پيموده بود تا سهم خود را از ثروت ناکران شرق بردارد.

انگليس ها در آغاز ساحهء نفوذ خود را از قسمت هاى جنوبى هند گسترش دادند. اين مناطق يا اينکه هيچگاهى زير اداره مغول ها نيامده بودند و يا اگر تحت ادارهء مغول درآمده بودند، اين تسلط براى مدت کم بود. جنوب هند از ديرگاهى موجبات هجوم بيگانگان را فراهم مى ساخت، زيرا که اين حدود محل تاخت و تاز پادشاهان کوچک قرار مى گرفت و چون براى مسلمانان افغان، ايران و پادشاهان مغول اين مناطق ارزش سوق الجيشى نداشتند گذاشته بودند که سرنوشت آن را شاهان کوچک بنويسند. اولين گامى که انگليس ها در معرفى خود بنام مهاجمان نوين برداشتند و اثر اين گام روى بيشهء تاريخ ماندگار باقى ماند، ظهور شان به عنوان کمپنى هند شرقى دولت بريتانيا مى باشد که در سال ١٧٥٧ ميلادى در جنگ «پلسى» توانست قسمت مهمى از بنگال را به تصرف در آورد. انگليس ها بعد از قايم کردن نفوذ شان تدبيرى را پيش گرفتند که بعد ها اين تدبير در کشور ما يعنى افغانستان هم به اجرا در آمد. ماهيت اين تدبير طورى بود که آن ها به عنوان اينکه به شاه مخلوع که مستحق تاج و تخت است خدمت مى نمايند و براى دريافت حق او از دست غاصبان و دوباره سپردن آن به دست مظلوم اجتهاد مى کنند. در اين زمان شاه مغول بنام شاه علم دوم که آفتاب تخلص مى کرد توسط رييس قوم روهيله کور کرده شده بود و انگليس ها از اين موقعيت استفاده کرده اين پادشاه کور را که در واقعيت قادر به حکمرانى نبود تحت حمايت گرفتند تا به آن وسيله خود شان هند را زير سيطره بکشند.

انگليس ها بعد از استقرار نسبى قدرت شان به سرعت در پى آن شدند تا دستگاه هاى آموزشى کشور هند را زير ادارهء خود در آورند و به جاى زبان فارسى که تا سال ۱۸۳۵ ميلادى زبان رسمى هند بود، زبان انگليسى را تعويض نمايند و در ساحات نظامى هم با تلاش بيش از حد کوشيدند تا مناطق مختلف هند را بدست بياورند و همان بود که سند در سال ۱۸۴۳ ميلادى و لاهور و پنجاب متعاقب آن زير نفوذ انگليس قرار گرفت و کمربند قدرت انگليس از شرق تا غرب هند توسعه يافت. البته چيزى ديگرى که موجب شد تا مسلمان هاى فارسى زبان موقف بهتر خود را از دست بدهند و در نتيجه حتى زبان و فرهنگ شان، براى زبان و فرهنگ بيگانه جا خالى نمايد، برنامهء حساب شده انگليس ها بود که درست مى انگاشتند تا در ضعف مسلمانان بکوشند، زيرا که آنها از تاريخ و گذشتهء برخوردار بودند که در آن همواره بر هندو ها حکم رانده و نفوذ شان را بر هندوان مسلم ساخته بودند. انگليس با اين تدبير که تا آخرين بقاياى قدرت مسلمانان را در نطفه خنثى سازد و امکان گسترش بر آن ندهد که تا بار ديگر هماورد رقيب بزرگى گردد، تلاش نمود تا هندوان را بيشتر سهم بدهد تا در امور ادارى اشتراک نمايند، برعکس مسلمان ها به دليل اينکه خود از حکمرانان نمايندگى مى کردند، حاضر نبودند تا در مقابل دساتير نوين به خصوص شيوهء تربيتى غيراسلامى انگليس انعطاف نشان دهند و به اين منوال با تعقيب چنين روشى ميدان را به هندوان باز گذاشتند تا در کار هاى ديوانى سهم بگيرند. از سوى ديگر هندوان بيشتر حاضر بودند تا با انگليس ها همکارى نمايند، زيرا که براى آنها يک مهاجم با مهاجم ديگر تعويض شده بود و مهاجم تازه رسيده حاضر بود تا از هندوان نظر به دلايل پيشتر، بهتر حمايت نمايد.

در چنين اوضاعى پسرى در ۲۷ دسمبر ۱۷۹۷ ميلادى در شهر اگره هندوستان به دنيا آمد والدينش به او اسم «اسدالله»  را دادند. اسدالله که بعداََ به نام ميرزا اسدالله خان غالب معرف شد در يک خانواده ى نبيل از تبار مغول ها تولد شد و هنوز چند سالى از عمرش نگذشته بود که پدرش را از دست داد و سرپرستى اش بدست عمش افتاد که او هم خيلى زود بعد از پدرش اين دنيا را ترک داد و اسدالله را گذاشت تا با سرنوشت نامعلوم پنجه نرم نمايد. اسدالله هنوز ۱۳ سال عمر داشت و مشغول عواطف دنياى کودکى اش بود که نظر به صلاح ديد اقاربش با دخترى ازدواج کرد به اسم عمرابيگم که اين دختر در موقع ازدواج فقط ۱۱ ساله بود. همانطورى که پيش بينى کرده مى توانيم، چنين ازدواجى از فضاى صميمى برخوردار نبود، به خصوص که عمرابيگم بعد از ولادت هفت فرزند، بى فرزند باقى ماند و آن به علتى که هيچ يک از اين بچه ها بيشتر از پنج ماه به زندگى ادامه ندادند و اسدالله را با عمرابيگم در حسرت فرزند داشتن باقى گذاردند. با وجود مشکلات خانوادگى اسدالله که بعد ها ميرزا غالب شده بود، به خانمش وفادار باقى ماند و زن ديگر نگرفت. اين ازدواج تقريبا ۶۰ سال دوام نمود و با وفات غالب خاتمه يافت.

ايام نوجوانى غالب در فراگيرى زبان فارسى زير هدايت عبدالصمد ايرانى گذشت و در اين دوران غالب با حدت و شدت زبان فارسى را آموخت و با دستور زبان خودش را آشنا ساخت. بعد ها حضور اين جوان خوش جمال، خوش گفتار و خوش اطوار چاشنى محافل فرهنگى آگره گرديد تا آوانيکه او آگره را به قصد دهلى ترک گفت. هدف غالب از آمدن به دهلى اين بود تا بتواند کمک نواب هاى مغول را به خود جلب کند، چونکه در اين وقت غالب با مشکلات اقتصادى سر در گريبان بود. اما تلاش ۲۵ سالهء شاعر در دهلى نا سودمند واقع شد و وقتى از نفوذ انگليس ها در بنگال مطلع گرديد، جهت امرار معاش در سال ۱۸۲۶ ميلادى به کلکته شتافت. مگر انگليس ها به غالب توجه نکردند. با وجود اين غالب در سفر سه سالهء خود در بنگال حيطهء تماس هاى فرهنگى اش را وسيع ساخت و در کلکته بود که وى با شاعر ارجمند بنگالى به اسم «قتيل» آشنا گرديد و قتيل باعث شد تا غالب تعدادى از اشعار مثنوى و قصيده اش را در کلکته بنويسد.

غالب با آن زندگى ناموزون سرانجام در سال ۱۸۴۷ ميلادى مورد توجه شاه مغول قرار گرفت و اولين وظيفهء رسمى اش اين بود تا وى تاريخ تبار تيمورى را از زمان تيمور لنگ تا امپراطور آنروز بنويسد. کارى که نه غالب آنرا مى پسنديد و نه امپراطور از روش نوشتارى غالب که درک آن دقت بيشتر ايجاب مى کرد، راضى بود.

بعد از وفات ملک الشعراى دربار که «ذوق» نام داشت، کسى ديگرى درخور آن نبود تا بتواند اين منصب عالى را اشغال نمايد. در اين وقت بود که غالب از طرف امپراطور بهادر شاه ظفر مأمور شد تا اشعار امپراطور را که مانند بسا از دودمانش ذوق ادبى داشت، اصلاح نمايد. اشعار مطنطن غالب با آن لحن حماسى که در صفت بهادرشاه ظفر نوشته اند، اين امکان را از باور دور مى سازد که فکر کنيم اين اشعار فقط چند سال پيشتر از ختم سلطهء آخرين شاه مغولى بوده باشد. به يقين گفته مى توانيم که استقبال از بلوغ فکرى غالب وقتى مى توانست به اجرا در آيد که اگر حالت هميشه در نوسان آن وقت هند مجال مى داد. زيرا که هم در آن زمان بود که اطرافيان شاه مغول اکثراََ از سواد خوب بر خوردار بودند و تقريباََ تعداد زياد شان به کار شعر و نويسندگى مى پرداختند. قرابت غالب به دربار موجب شد تا شهزادگان و نوابانى که دور از دهلى مى زيستند اشعار شانرا به جهت اصلاح نمودن به غالب بفرستند. از آنجمله مى توان از نواب شاعرى به نام واجد على شاه نام برد که اين نواب اشعارش را مرتب به غالب مى فرستاد اما متأسفانه لکنهو جايى که اين نواب فاضل مى زيست در سال ١٨٥٦ ميلادى به تصرف انگليس ها درآمد و اين مرد فرهيخته ناگزير از آنجا فرار کرد که بعدا زير نظارت انگليس ها به کلکته فرستاده شد. آنچه در اشعار غالب مى يابيم محصول تحولات، تغيرات، دگرگونى، آشفته گى عوالم درونى و بيرونى شاعر است. عالم درونى شاعر را مى توان چنين بررسى کرد که غالب از يک سير عادى زندگى برخوردار نبود و آن به دلايل اينکه:

١- ازدواج کردن او در سنى که هنوز طفلى بيش نبود

٢- گريز او از زندگى رنجبار و پناه بردنش به شراب

٣- مشاغلتش به قمار که آن هم راه ديگرى براى گريز بود

٤- تنگدستى و بى پولى

٥- از دست دادن سرپرستتانش

٦- از دست دادن کسانى که به وى نزديک بودند

٧- استقبال نکردن اشخاص با نفوذ اعم از نوابان و شهزادگان از اشعارش. هرچند که اين اشعار در ميان دوستداران شعرش ارج گذارده مى شد اما غالب آرزو داشت تا دستگاه هاى صاحب نفوذ نبوغ او را معترف شوند و به ارزش شعرش احترام قايل گردند·

٨- رقابت شاعران دربار با او که باعث مى شد اين شاعران نگذارند تا غالب راهى را براى پذيرش به دربار دريابد·

٩- غرور خود شاعر که باعث مى شد تا به فضلا و دانشمندان تمکينى کمتر نشان دهد. غالب از نبوغ فکرى اش که در شعر و نثرش انعکاس يافته بود به خوبى آگاهى داشت·

عالم برونى شاعر که بيشتر از ادارهء شاعر خارج بود و بر زندگى پرنوسان او اثر مى گذاشت و باعث مى شد تا غالب را در هم شکند و آن چيز هاى بيرونى که به يک حالتى موجب پريشانى شاعر مى شدند از اين قرار اند:

١. تضعيف شاهان مغول در مقابل هجوم ديگران. اين ضعف موجب مى شد که شاهان در يک محل باقى نمانند و نظر به شرايط از يک جا به جاى ديگر دربار را منتقل سازند· درگيرى شاهان با اين ناملايمات موجب مى شد تا که به شعر و شاعرى موقع کمتر داده شود·

۲. هجوم انگليس ها در هند و جانشين کردن زبان انگليسى بر زبان فارسى.

۳. اهميت ندادن انگليس ها به شاعران اردو و فارسى

۴. بالاخره نبودن دولت مستحکمى در هند و حتى کشور هاى همسايه که مى توانست در عين حال حافظ و پاسدار زبان اردو و فارسى باشد.

خلاصه کنم که غالب در زمانى تولد شد که جو سياسى و فرهنگى برايش اجازه نمى داد تا بتواند از نبوغ خود بهره بردارد و موجب شود که چه از نگاه اقتصادى و چه از نقطه نظر مقام فضايى را به خودش باز نمايد و مى توان گفتهء خود را به اين جا به اهتمام رسانم که غالب باران نرم بهارى بود که برشوره زار مى باريد. چه بيش گويم بهتر آنست که بگذارم غالب حرف آخر را داشته باشد.

 

 

 

شادباش اى غم زبيم مرگم ايمن ساختى

گشت صرف زندگانى بود گر دشواريى

با خرد گفتم چه باشد مرگ بعد از زندگى

گفت هى خواب گرانى از پس بيداريى

 

 

 

 

 

 

يادداشتها:

۱- ديوان غالب به کوشش خوشونت سنگ، چاپ دهلى سال ۱۹۹۵

۲- منتخب غزليات اردو به کوشش کاندا، چاپ دهلى سال ۱۹۹۲

۳- نامه هاى غالب به کوشش ريچارد هوک، چاپ لندن سال ۱۹۹۲

۴-

Ghalib, The Man-The times

By Pavanak.Verma

Delhi 1989

٥-

Persian Ghazals of Ghalib

By Yusuf Husain

Delhi 1980

 

 


 

 

غزلی از غالب

 

 

تا ز ديوانم كه سرمست سخن خواهد شدن

اين مى از قحط خريدارى كهن خواهد شدن

 

كوكبم را در عدم اوج قبولى بوده است

شهرت شعرم به گيتى بعد من خواهد شدن

 

هم سواد صفحه، مشك سوده خواهد بيختن

هم دواتم ناف آهوى ختن خواهد شدن

 

مطرب از شعرم بهر بزمى كه خواهد زد نوا

چاك ها ايثار جيب پيرهن خواهد شدن

 

حرف حرفم در مذاق فتنه جا خواهد گرفت

دستگاه ناز شيخ و برهمن خواهد شدن

 

هى چه ميگويم اگر اين است وضع روزگار

دفتر اشعار باب سوختن خواهد شدن

 

آنكه صور ناله از شور نفس موزون دميد

كاش ديدى كاين نشيد شوق و فن خواهد شدن

 

كاش سنجيدى كه بهر قتل معنى يك قلم

جلوهء كلك و رقم، دار و رسن خواهد شدن

 

چشم كور آيينه دعوى به كف خواهد گرفت

دست شل مشاطهء زلف سخن خواهد شدن

 

شهد مضمونى كه اينك شهرهء جان و دل است

روستا آوارهء كام و دهن خواهد شدن

 

زاغ راغ اندر هواى نغمه بال و پر زنان

همنواى پرده سنجان چمن خواهد شدن

 

شاد باشا اى دل درين محفل كه هر جا نغمهء است

شيون رنج فراق جان و تن خواهد شدن

 

هم فروغ شمع هستى تيره گى خواهد گزيد

هم بساط شمع مستى پر شكن خواهد شدن

 

حسن را از جلوهء نازش نفس خواهد گداخت

نغمه را از پردهء سازش كفن خواهد شدن

 

دهر بى پروا عيار شيوه ها خواهد گرفت

داورى خون در نهاد ما و من خواهد شدن

 

در تهء هر حرف غالب چيده ام ميخانهء

تا ز ديوانم كه سرمست سخن خواهد شدن

 

 

   شكست خواب در چشمان تر غالب

 

 

 

ميرزا اسدالله خان غالب عمر مضاعف دارد، براى اينكه اگر زمان بيخوابى او را در نظر بگيريم، يعنى شب هاى را كه او تا صبح ديده نبسته، به حساب بياوريم و فرض گيريم كه خواب دورى از عالم آگاهيست، پس به اين نتيجه ميرسيم كه غالب در بيدار شبى هاى خود آگاه بوده چنانى كه كسى در روز آگاه از آنچه است كه در دور و برش اتفاق ميافتد. غالب در شب آگاه هست. آگاه، آگاه، اما چه آگاهى درد آورى. وى از اين طولانى شدن عمرش به اين شكل در عذاب است و از اين عذاب به تكرار ياد ميكند.

ميرزا از بيمارى depression رنج ميبرد، بيماريى كه اثر ظاهرى ندارد و قربانى آن  متوجه نيست كه چه چيزى به او اتفاق افتاده زيرا كه تنها به دگرديسى بدنى خود توجه دارد و از  آنچه از نقطه نظر روحى با او در مواجهه است و مشخصهء برونى ندارد نميتواند به آسانى  پى برد. بيمارى روحى دپرشن در فرهنگ ما خيلى ديرتر از فرهنگ غرب شناخته شده و براى همين منظور وقتى ميخواهيم به واژه نامه رجوع كينم و معنى آنرا در زبان خود بفهميم، در ميابيم كه معنى آن در مقابل كلمهء انگليسى آن افسردگى، تأثر و سستى آمده است كه البته معنى اصلى بيمارى دپرشن نيست و آن به علتى كه نخست دپرشن حتا در غرب تازه شناخته شده و باز اينكه تا امروز در شرق ناشناخته مانده، چه رسد به اينكه طبيب غالب در آنروزگار كه شاعر از آن رنج ميبرده، مرض شاعر را تشخيص داده باشد. اما بايد به اين نكته شتافت و دريافت كه علت بيمارى غالب چه بوده است؟ جواب آن در يك كلمه است و آن  ناكامى او ميباشد. شاعر بزرگى كه از موفقترين شاعران هند به شمار ميرود و در هند كسى را نميتوان يافت كه يا از او ذكرى نكرده و يا ذكرى نشنيده باشد، در واقع شاعر ناكامى بود. مرد بزرگ عرصهء شعر كه شكسپير هند است، ناكامترين فردى هم است كه نه در جامعه و نه در زندگى خصوصى ميتواند به راحتى جايش را يابد. جامعهء آن وقت با غالب سر آشوب دارد، به اين دليل كه شاعر روش كليشه يى را كه قابل پذيرش جامعه است پيروى نميكند، يعنى به مسجد نميرود، محتسب و قاضى را به سخره ميگيرد و جام هاى پى در پى در سرنگونى اين متظاهرين بلند ميكند، پولى ندارد تا با آن پول بتواند حداقل از مردم در خانه اش پذيرايى كند و خودش را در دل ها مقبول سازد و هم رسوخى ندارد هر چند از گذشتهء خانوادگى اش ميلافد و شجرهء قرابت با شهنشهان ميكشد. در واقع غالب تنهاترين مرد روى زمين است كه گاهى در تنهايى  خود در مقابل خود مى نشيند و جامى به دوام يأس فرو ميكشد.

رجوع كردن غالب هم به شراب علت روانى دارد و غالب اين تلخوش ام ا لخبايث را كه بار ها در مورد زيانش از زاهد و محتسب شنيده به عنوان دارو استفاده ميبرد تا غم هايش را با آن غرق كند، زيرا كه الكهول اين خاصيت آنى را دارد اما متأسفانه بعد از نا پديد شدن همان تأثير آنى، در انسان دمسردى، يأس و افسردگى بار مى آورد، به خصوص كه اگر در تنهايى و بدون همنشين نوشيده شود. غالب جدا از روز هاى كه مهمان نوابان بود كه در آنروز ها ميتوانست هم پيمانى در پيمانه داشته باشد، بيشتر با خودش بود و تنها مينوشيد كه اين تنهايى و شراب نوشى او را بيمار ميساخت.

 

 غم عشق يا غم روزگار

 

غالب در طول عمرش آدم نگرانى بوده و انديشه كردن  در مورد شرايط بد زندگيش چشم نگران او را به خواب نگذاشته و او از اين بيخوابى ها استفاده برده و شرايط بد خود را با خامهء سخنور معجزه سازى چنان تصوير كرده كه تخيل زيبايش كه در شعرافسونگر او تبلور يافته، هيچ وقتى و در برابر هيچ كسى مقام دوم را نداشته. او شاعر پركاريست كه بيخوابى هايش  مجال بيشترى براى  كار كردن برايش ميدهد. اين كارها از ارزشمندترين كار هاى ادبى هستند كه غالب را به سكوى رفيعى مى نشانند زيرا كه او  در شعر فارسى و اردو استاد است، اما در ضمن او يك نويسنده هم است. غالب در طول عمر نامه هاى زيادى نوشت. اين نامه ها گاهى به نوابى، گاهى به ملكه بريتانيا و گاهى به دوست شاعرى فردستاده شده  بودند. مضامين اين نامه ها تقريبا با هم مشابه اند و مشرح وضع نا به سامان شاعر ميباشند كه شاعر در اين نامه ها از ملكهء بريتانيا، از نوابان و دوستان مدد مالى ميخواهد. او در اين نامه ها بيشتر به كسى مى ماند كه در حال غرق شدن است و نوميدانه به هر چيزى چنگ ميبرد تا خودش را از غرق شدن برهاند. دراز كردن دست احتياج به ملكهء بريتانيا در واقع كار مضحكى است كه غالب در ضمير خود از آن آگاه است، زيرا كه انگليس براى از بين بردن نفوذ زبان فارسى و اردو تلاش ميكند و آن به سببى كه اين  دو زبان هاى رسمى دربار مغل بوده و انگليس تلاش دارد تا هر چيزى را كه نمايانگر فرهنگ و عظمت مغل باشد از بين ببرد و به جايش فرهنگ امپرياليزم را معرفى كند.

 

دل اسباب طرب گم كرده در بند غم نان شد

زراعتگاه دهقان ميشود چون باغ ويران شد

فراغت برنتابد همت مشكل پسند من

زدشوارى به جان مى افتدم كارى كه آسان شد

 

منت از دل نميتوان برداشت

شكر ايزد كه ناله بى اثر است

ريزد آن برگ و اين گل افشاند

هم بهار، هم خزان در گذر است

 

بارى اين نگرانى ها و اين حالت غرق شدن تا آستانهء مرگ با او همراه است. او در سن ٧٣ ، در حالت نزع، فقط يك روز پيش از مرگش، در حاليكه توان نوشتن را ندارد از كسى خواهش ميكند تا آنچه او ميگويد، بنويسد. مضمون نامه براى آخرين بار مشابه به نامه هاى ديگر است: "مقام والاى عاليجناب نواب را سلام.....هنوز هم منتظر رسيدن پولى هستم كه به من وعده كرده ايد". اما پول يك روز بعد از مرگش ميرسد. گويى تاريخ با شيادى خودش را تكرار ميكند. رسيدن نوشدارو پس از مرگ سهراب، رسيدن زر و تحايف محمود سبكتگين پس از آنكه فردوسى چشمانش را بسته و باز آمدن پول بر جنازهء غالب كه تنها ميتواند خرج كفن و دفن او گردد و آنچه كه او توقع داشت كه حد اقل بتواند وام هايش را پيش از مرگش بپردازد تا كسى بعد از او زنش را مزاحمت نكند، به ناكامى مى انجامد.

 

از ناله ام مرنج كه آخر شدست كار

شمع خموشم و ز سرم دود ميرود

 

در تصوير كردن درد زندگى زبان مبالغه را به كار مى برد

 

در گرد ناله وادى دل رزمگاه كيست

خونى كه مى رود به شرايين سپاه كيست

 

عمريست كه مى ميرم و مردن نه توانم

در كشور بى درد تو فرمان قضا نيست

جنت نه كند چارهء افسردگى ما

تعمير به اندازهء ويرانى ما نيست

 

از انده نايافت قلق مى كنم امشب

گر پردهء هستيست كه شق مى كنم امشب

غالب نه بود پيشهء من قافيه بندى

ظلمى است كه بر كلك و ورق مى كنم امشب

 

غالب با وجودى كه به كسى در مقام شعر تن در نميدهد، در زندگى خصوصى، در برابر نزديكترين كس زندگيش كه صبورانه با تمام نا ملايمات زندگى با او دوش به دوش راه پيموده احساس تقصير ميكند و آن به علتى كه شاعر نتوانسته با وجود استعداد شگرفى كه دارد، غذا روى سفره بگذارد،  زيرا كه حتا غذاى سر سفره هم به پول وام آمده و اگر گاهى شاعر توانسته كه پولى را از راهى به شمول قمار به دست بياورد، اين پول به زودى خرج شراب شده است. داستان او معروف است كه روزى پولى به دست آورد و با آن پول الاغى گرفت و بر سرش بشكه هاى شراب را گذاشت و به خانه آورد، زنش به تعجب اين كار او را بديد و شكايت كرد كه در خانه چيزى براى خوردن نيست و خرج پول براى شراب كار بجايى نبوده كه در پاسخ غالب ميگويد: " خداوند ضمانت رساندن رزق را كرده اما از شراب را نكرده".  همانطورى كه گفتيم شراب براى غالب ارزش دارو را دارد.

 

نميتوان ديده بر نبستن او را دلالت به عاشق پيشه گى  كرد، زيرا  خيالى كه تاب از غالب بدر مى آورد، بيشتر، زادهء نگرانى براى زنده ماندن با خاطر آسوده است كه وى از آن فاصله دارد، اما مشكل خود را با زبان تغزلى بيان كردن ميتواند به دليل روش جا افتادهء آن زمان باشد كه شاعر ظاهراً فكر معشوق به سر دارد اما در واقع تمام نيرويش متوجه وضعيت نا هنجار اوست.

 

يه نه تهى همارى قسمت كه وصال يار هوتا

اگر اور جيتى رهتى يهى انتظار هوتا

غم اگر چه جان گسل هى، په كهان بچين كه دل هى

غم عشق اگر نه هوتا، غم روزگار هوتا

اين غزل را به صدای چيترا سينگهـ بشنويد

 

 

 حساس بودن

 

عمر مضاعف غالب در عين حال مضاعف ساز مصايب اوست. بايد غالبى را جلو نظر تصوير كرد كه تمام روز در نگرانى از نادارى، تنگدستى، وامدارى، ترس از شحنه و محتسب بسر برده و به آررزوى آنست تا حد اقل بتواند كه اين مصايب را در خواب فراموش كند، اما اگر خوابى به سراغ او بيايد زيرا كه بعضى شب  ها او تا صبح نميخوابد و تمام شب به بد بختى خود فكر ميكند.

حساس بودن شاعران علت ديگرى براى بيخوابيست. اين حساس بودن اگر از سويى موجب خلق بهترين پديده هاى هنرى ميگردد، از سوى ديگر آورندهء درد و ناراحتى براى شاعر است و مرد فصاحت و بلاغت يعنى سعدى هم از اين قاعده استثنا نيست. نمونه مى آورم.

 

سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابى

چه خيال ها گذر كرد و گذر نكرد خوابى

به چه دير ماندى اى صبح كه جان من برآمد؟

بزه كردى و نكردند موذنان ثوابى

نفس خروس بگرفت كه نوبتى بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابى(١)

 

 خودآگاهى غالب

 

غالب تنها به زبان تسلط كامل ندارد، بلكه تخيل او چنان برازنده، بكر و غير معمول است كه انسان ر ابه شگفت مى كشاند. او از استادى خود در آوردن فكر بكر خوب آگاه است و همين اگاهى او را آدم افسرده ساخته، زيرا كه گوهرى (خريدار گوهر) در هند نيست. نمونهء از فكر بكرش:

 

نبينى برگ رز زر گشت و گل شد كبريت احمر

كند پاييز گويى كيمياگر باغبانان را

 

و باز خودآگاهى او از اينكه شاعر استاد است  او را جرأت ميدهد تا قريحه اش را در مقابل لسان الغيب بيازمايد و شعرى در استقبال از غزل "دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند"(٢) بگويد.

 

مژدهء صبح درين تيره شبانم دادند

شمع كشتند و خورشيد نشانم دادند

گهر از رأيت شاهان عجم برچيدند

به عوض خامهء گنجينه فشانم دادند

افسر از تارك تركان پشنگى بردند

به سخن ناصيهء فر كيانم دادند

هر چه از دستگه پارس به يغما بردند

تا بنالم هم از آن جمله زبانم دادند

 

و يا

 

عمر ها چرخ بگردد كه جگر سوختهء

چون من از دودهء آذر نفسان برخيزد

 

نظم و نثر شورش انگيزى كه مى بايد بخواه

اى كه مى گويى كه غالب در سخن يكتاست هست

 

 هندوستان و آرزو هاى زير خاك خفته

 

هزارون خواهشى ايسى كه هر خواهش په دم نكلى

بهت نكلى مرى ارمان ليكن پهر بهى كم نكلى

اين غزل را به صدای جگجيت سينگهـ بشنويد

 

غالب تا سن ٥٣  نامه هايش را كه خود نمايانگر جوهر نويسنده در كار نوشتن است، به زبان فارسى نوشت و آن به دليلى كه او معتقد بود كه زبان اردو، زبان نوى است كه احتياج به انكشاف دارد و در اين زبان تا آنروزى كه او ميزيسته كسى نبوده كه بتواند استادى خود را  در نثر و شعر آشكارا سازد و از سوى ديگر او در سكوى رقابت با بزرگترين اساتيد كلاسيك زبان فارسى، ميخواهد نشان بدهد كه تا زمان پيدايشش جهان شعر فارسى، شاعرى و نويسندهء با چنين هيمنه نديده است مگر به دليل اينكه شاه مغل از او ميخواهد كه تأريخ مغل را به زبان اردو بنگارد و براى اين كار ٦٠٠ روپيه سالانه برايش معين ميگردد، غالب رو مى آورد به زبان اردو، نخست براى نوشتن تأريخ و بازاستفاده از اين زبان در مكاتبات خود با دوستان. ٥٣ سالگى غالب نقطهء عطفى است در استفاده از زبان كه بعد از اين شاعرى كه در شعر فارسى عنوان استادى به خودش داده، نظر به شرايط اقتصادى و خواست شاه رو مى آورد به زبان اردو، در حاليكه در گذشته هميشه خودش را با شاعران طراز والاى  فارسى مقايسه كرده، و در اين مقايسه از شاعرى كه بيشتر از ديگران نام مى برد، كليم شاعر دوران همايون امپراطور مغل است. به نظر او كليم حتا در صف شاگردانش هم نميتواند بيايد، اما با وجود اين، كليم مقام ارجناكى را در دربار همايون به خود كسب كرده بود و همايون با القاب دادن ها و تحايف گرانبها از او قدردانى مى كرد، اما غالب با وجود استعداد شگرفش در فقر و حقارت به سر ميبرد و كسى به او ارزش نه مى دهد، گويى، شاعر با اين خواهش از ياد برده كه زمان همايون تا اين زمانى كه او زندگى مى كند چون آسمان و زمين تفاوت دارد. همايون بى شبه از بزرگترين شاهان تأريخ مى باشد در حاليكه شاه معاصر مغل، خود اجير دولت بريتانياست. جالب اين است كه شاعر اشارهء اندك به زمان بدى كه او زندگى مى كند دارد، اما بيشتر شكايتش از اين است كه در مكان بدى يعنى هند متولد شده است و اى كاش به جاى آن در ايران مى زيست.  واقعيت اين است كه غالب در زمان و مكان بدى  تولد شده است و اين امريست كه او قادر به تغيير دادن آن نيست. 

 

سخن نيست در لطف اين قطعه غالب

بهشتى بود هند كآدم ندارد

 

 

 شكست خواب در چشم تر

 

بگذار در آخر رنج بيخوابى هاى غالب را از زبان خودش بشنويم

 

كويى اميد بر نهين آتى

كويى صورت نظر نهين آتى

موت كا ايك دن معين هى

نين كو رات بهر نهين آتى

 

شادم به خيالت كه ز تابم بدر آرد

از كشمكش حسرت خوابم بدر آرد

 

سحر دميده و گل در شگفتن است مخسپ

جهان جهان گل نظاره چيدن است مخسپ

به ذكر مرگ شبى زنده داشتن ذوقى است

گرت فسانهء غالب شنيدن است مخسپ

 

و يا در اين شعر كه شباهت زياد به شعر حافظ دارد و ميرساند كه وى حافظ را زياد ميخوانده و از شعر حافظ اثر ميبرده.

 

هوا مخالف و شب تار و بحر طوفان خيز

گسسته لنگر كشتى و ناخدا خفتست

درازى شب و بيدارى من اين همه نيست

زبخت من خبر آريد تا كجا خفتست

 

  يادداشت ها:

 

آگاهم از اينكه امروز عدهء زيادى از شهروندان ما به زبان اردو آشنايى كامل دارند و به همين علت عمدا خواستم تا اين اشعار غالب را بدون ترجمه بياورم.

 

١-  سعدى، كليات سعدى، شيخ مصلح الدين سعدى شيرازى، بر اساس نسخهء تصحيح شدهء محمد على فروغى.

٢-  مطلع شعر حافظ، ديوان خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازى، به اهتمام محمد قزوينى و دكتر قاسم غنى.

٣- اشعار اردو از كتاب غزل اردو به كوشش ك، سى، كنده برگرفته شده.

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد ادریس بقایی در ۱۳۸٤/۳/۱۸ و ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
Powered By PersianBlog - Designing & Supporting Tools By WebGozar