فخــــــــــــــــــر عـــــــرفــــــــان دوســـــــــت

خانه |آرشیو | پست الکترونیک
 

هوالله

با عرض سلام و ادارت خدمت خواننده گان عزيز. سرفرازی شما يان را از  خداوند بزرگ خواهانم. دوستان عزيز درين مطلب ميخواهم که چندی از حضرت جامی (هروی) به شما پيشکش کنم .تا جايی که در همه سايت ها گشتم حتی از يک يا دوسايت بيشتر نديدم که از اين بزرگ مرد  چيزی بنويسند به همين سبب بود که من خواستم تا ايشان را به آنعده از دوستان ما که در باره ايشان معرفت ندارند چيزی بنويسم. 

حضرت جامی (هروی)

جامی نابغهء آفاق
نورالدين عبدالرحمن جامی هروی از بزرگان، شاعران و نويسنده گان قرن نهم وطن عزيز تر از جان ما افغانستان باستانی و تاريخی می باشد، که در سال 817 ش. در جام خراسان، قلمرو هرات تولد و در سال 898 ش وفات و در همان جا مدفون گرديد. نام پدرش نظام الدين دشتی بود. جامی در هرات بزرگ شده و تربيت يافته. به سمرقند و حج سفر کرده بعد از آموزش علوم مروجه، بدرجهء ارشاد رسيده بدربار سلطان حسين بايقراء در صدر شاعران قرار داشت. اميرعلی شير نوائی ويرا احترام زياد می گذاشت.
مجموع آثار جامی به پنجاه و چهار می رسد که معروفترين آنها، تفسير، حديث، مناسک حج، عروض، قافيه و غيره می باشد

اين هم نمونه از اشعار و غزليات اين حکيم که در پايان به مرور زمان به شما پيشکش ميکنم..

 

...................کشته خنجر .....................

 کشته خنجر عشق است دل زنده ما

غرق جمعیت او وقت پراگنده ما

بخیه بر وصله پیوند کسان کم زده ایم

دست تجرید بود بخیه کش ژنده ما

گر بخندیم مکن عیب که چون غنچه بود

پرده پوش دل آغوشته  بخون خنده ما

نقش تقویم ازل زایحه طالع ماست

عطف دامان ابد دولت پاینده ما

چیست در گوش وی از ماه نو این  حلقهً زر

گرنه از دولت عشق است فلک بنده ما

هست جوینده چو یابنده ندانیم چراست

درد نایاب نصیب دل جوینده ما

(جامی)  آفاق پراز رقم عشق و هنوز

هست ازین حرف خجل کلک سرافکنده ما

 

ای پری رخ

 

ای پری رخ مرو از خانه ما

رحم کن بر دل دیوانه ما

در غم عشق  تو افسانه شدیم

بنشین گوش کن افسانه ما

از می عشق چو پیمانه  بریم

لب بنه بر لب پیما نه ما

گنج حسنی چه طلسم انگیزیم

که شوی ساکن ویرانه ما

مست عشقیم و دهدذوق دگر

بر رخت  نعره مستانه ما

نو ر جستیم زشمع رخ تو

اتش انداخت بکاشانه ما

دید( جامی) سوی خالت .گفتی

کی بهر مرغ رسد دانه ما

 

....................تو آن بتی ....................

تا دیده ام چو گلبته پیراهن ترا

گلبرگ تازه خوانده ام  از لطف تن ترا

از تارو پود رنجه شود نازنین تنت

به گر کنند  جامه زبرگ سمن ترا

تو آن بتی که  هیچ برهمن به بتکده

بت را نداشت دوست بد ینسان که من ترا

ان ترک  کافری تو که بهر هلاک من

کردند نامزد ز خطا و ختن ترا

مژده دهی که جان تو بس نرخ بوسه ام

پیش  آرسر که بوسه زنم بردهن ترا

کس نیست کزترانه تو نیست در سماع

دستان دیگری است بهر انجمن ترا

 جانان که جان دوست زتو سایه بر گرفت

(جامی) ممکن است دگر زیستن ترا

 

........................بلای عشق.......................

نه کوی دوست هوای چمن گذاشت مرا

نه یاد او هوس انجمن گذاشت مرا

ربوده بود زمن یار من  مرا یارب

چه جرم رفت که دیگر بمن گذاشت مرا

تنم گداخت زهجران و جان بسوخت زشوق

بلای عشق نه جان و نه تن گذاشت مرا

گرفتمش سر ره دی پر از سخن دهنی

روان گذشت و سخن در دهن گذاشت مرا

زغصه کوه کنم . چرخ بیستون گویی

درین هنر بدل کوهکن گذاشت مرا

مرا چه زهره که گردم ندیم خلوت او

بس این که گرد در خویشتن گذاشت مرا

چگونه شرخ دهم سر عشق او (عشق)

که عشق او نه مجال سخن گذاشت مرا

 

|+| نوشته شده توسط محمد ادریس بقایی در ۱۳۸۳/٩/٢۸ و ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
 

  ناله به هموطنان

افسوس که در دل اثر حب وطن نيست ...افسوس صد افسوس

فرياد کس در غم او همدم من نيست...افسوس صد افسوس

چون سرو چمن ذات بيقين علم و تمدن.آخر نظری کن

در باغ وطن هيچ ازين سرو سمن نيست...افسوس صد افسوس

تا  چند توان زيست به اديار فلاکت.ای ملت افغان

از دست جهالت به خدا جامه به تن نيست...افسوس صد افسوس

از بس که نفاق و زد خورد است.عزيزان در عالم اسلام

کفار گرفتار غم و رنج  ومحن نيست...افسوس صد افسوس

ايواب ترقی شده مسدود به بينيد. از دست جهالت

ای وا که مارا غم اين بسته شدن نيست...افسوس صد افسوس

زين بيش دوست تو مگو حرف وطن را.زيرا که درين ملک

يک آدم دانسته و يک اهل سخن نيست...افسوس صد افسوس

فرستنده ( بهاره )         

      

             

|+| نوشته شده توسط محمد ادریس بقایی در ۱۳۸۳/٩/۱۱ و ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | پيام هاي ديگران ()
 

دوستان عزيز سلام ها ی من نثار شما  اميد که صحت مند باشيد. اين ويبلوگ را بنده جديداً درست کردم . اميد است که در قسمت نظر نويسی و غيره درين راستا به من کمک کنيد . درين ويبلوگ از همه اولتر من شعر های شاعری را ميگنجانم که اسمش داود (تبارک) است. وی تاکنون در مورد بيوگرافی مکمل خود به من چيزی نگفته اما کوشش ميکنم که از بيوگرافی وی در آينده چيزی داشته باشم.

پند و حکمت

به   مقامی  نرسی  تا  همه  تقوا  نکنی

گريه از سوز و گداز در دل شبها نکنی

                                       نشوی  قيس اگر  نام  تو مجنون  بنهـــــند

                                       تابه صحرای  جنون  گريه  به  ليلا  نکنی

همچو يوسف بدان منصب مصرت  ندهند

تا که   پاک دامنت از مکر  زليخا  نکنی

                                       هرگزت حضرت خالق نبخشد که به خلــق

                                       هر چه ازدست تو آيـد  ز مدارا  نکنـــــی

خار بد  نامی  عالم به  پای   تو  خلـــــد

گر توکل تو  به  آن  خالق  يکتا  نکنـــی

                                        رايگـانت  نرســـد  دولت  مردان   بزرگ

                                        تا که اسرار بزرگـــی همـه پيـــدا نکنــــی

نشود  توسن   اقبال و  سعـــادت  رامت

تا به يکسان ادب مو من و  ترسا  نکنــی

                      پند و حکمت بود آنچه تبارک به تو گفت

                      هوش کن پا زگليمت  بدر  اينجا  نکنـــی

                                       شعری از داود( تبارک)

|+| نوشته شده توسط محمد ادریس بقایی در ۱۳۸۳/٩/۸ و ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ | پيام هاي ديگران ()
Powered By PersianBlog - Designing & Supporting Tools By WebGozar